توی زندگی با آدمهای زیادی برخورد میکنیم که هر کدام به نوعی با گونههای متفاوت وسواس روبهرو هستند؛ یکی به شدت تمیز است، یکی نمیتواند وسایل بیاستفاده و بهدردنخورش را دور بریزد، آن دیگری مدام خرید میکند و توی کوه انواع و اقسام اشیا غرق میشود.
ممکن است کلکسیونرها هرکدام به نوعی به چنین وسواسی دچار باشند در خوشبینانهترین حالت، آنها انسانهای توانمندی هستند که وسواس را به خلاقیت تبدیل میکنند.
فکر کن؛ یک جایی همین نزدیکی در استانبول کلکسیونری زندگی میکند که عکسهای قدیمی را جمع میکند؛ از بازارهای دستدوم فروشی، جمعهبازارها، دستفروشها؛ باقیمانده وسایل خانههایی که دیگر صاحبی ندارند عکس میخرد، سیاه و سفید، رنگی…
او موسیقیدانی است که به آرزویش نرسیده، نتوانسته آن داستان بینظیر را برای زندگی خودش بنویسد، نتوانسته مشهور باشد، معروف شود، معلم موسیقی سادهای شده که عصرها توی عکسهایی زندگی میکند که توی یک ویلای کوچک جمعآوری میکند، کلکسیونری با کنار هم قراردادن عکسها داستان ِزندگی یکی از مشهورترین خوانندههای اپرا “دیوا” را مانند یک پازل کنار هم میچیند و رازهایی را کشف میکند که از خواننده نیز مخفی بوده است.
رمان آن زندگی شکوهمندتان نوشته اویا بایدار از آن رمانهاییست که سه راوی دارد؛ کلکسیونر، خواننده اپرا و دختر خواننده.
رمان داستان عشق است و خیانت، داستان جنگ است و قضاوت، داستان مرگ است و فقدان، داستان هجران و نسیان. داستان انسانهایی که وقتی همدل میشوند رازهای زندگی یکدیگر را در دامان عشقی پرشور پیدا میکنند. در زندگی پشیمانیهایی هستند که به صورت زیر پوستی به وجود میآیند. در این رمان قهرمان زنی وجود دارد که مادرش او را در پنج سالگی رها کرده است. او که یک عمر به قضاوت مادر نشسته است در زندگی با وقایعی روبرو میشود که انگار جهان چرخیده و او را به موقعیتی رسانده که خودش باید مقابل آینه قضاوت بنشیند.
قسمتی از کتاب را اینجا برایتان میگذارم رازش بین خودمان بماند این قسمت از کتاب حذف شده است:
از متن کتاب:
در آغاز آشنایی بود؛ همدیگر را بوکشیدن و لمس کردن بود. قدمبهقدم جستجویی آرام در روان و بدن و احساسمان بود. اکنون؛ بهمنی بود که از کوهها و بلندیهای مونزور روی سرمان آوار شده بود. زیرش له خواهیم شد ولی حس این اتفاق باعث نمیشود فرار کنیم.
اولین معاشقه. اولین رویارویی بدنها، رایحهها و لرزها؛ اولین کشف همدیگر. بخاطر تجربیاتی که با جانسا داشتم باید از تمام مردهایی که در زندگیام شناخته و نشناختهام عذرخواهی کنم. برای اینکه دیر کردم باید از خودم عذرخواهی کنم. با نمادی که از کوهها و رودها و افسانهها و زیارتگاهها، سماءها، آوازها، عصیانها ساختهام معاشقه میکنم. نه احساس خیانت داشتم نه مقصر بودن و نه گناهکار بودن.
از خودم در حیرتم. سعی میکنم خودم را بشناسم. بدنم، نوازشهایم، جیغهایم، بیپرواییام، رفتار بدون خجالت و حساب کتابم، همه برایم غریبهاند. آریا نیست. آریا رفته برای کشف جنسیتش. آریا از دور به زنی نگاه میکند که وقتی معاشقه میکند، خودش میشود و خود را میشناسد. به آریای دیگری که از داخل خود درآمده هم با حیرانی هم با خجالت نگاه میکند.
با جانسا هستم اما مهم نیست این مرد کیست. حتی جنسیتش مهم نیست. من او رو از میان خلاء زندگی محقرم ساختهام. دقیقا مثل چیزی که او تعریف کرد. مثل خدا که آدم را شبیه خودش آفرید. او آفرینش من است. از من به وجود آمده و از من زاییده شده.
مارال اسدپور با ترجمهای بسیار دقیق و زیبا نشان داده است که ترجمه یک رمان نیز میتواند کاری بسیار عاشقانه و مهرآمیز باشد وقتی که داستان را به ترکی میخواند و این همه آن را قشنگ و جذاب ترجمه میکند.
من و شیرین صفری این کتاب را ویراستاری کردیم و هردو اذعان داریم که در دهها باری که این کتاب را خواندیم و مرور و ویرایش کردیم هرگز از خواندن آن خسته نشدیم.
برای آشنایی بیشتر و تهیه رمان آن زندگی شکوهمندتان نوشته اویا بایدار به این لینک مراجعه کنید.
“شیوا پورنگ”


