درباره فرنگیس حقیقی
در یکی از سحرگاههای سرد زمستان به دنیا آمدم؛ مادربزرگ میگفت برف تا زیر زانو روی زمین نشسته بود. خانوادهی مادری و مادرم اهل شیراز و پدر اهل جنوب و بوشهر؛ پدربزرگ مادری سالها پیش از دنیا رفته بود و مادربزرگم قصهگوی تمام کودکیام بود. پدربزرگ پدری دریانورد بود و مادربزرگ پدری غرق ادویهها با موهای بلند مجعد.
اینها همهی گذشتهی من است؛ ترکیبی از برف زمستان، شیراز، دریای جنوب و نامم که از شاهنامه، فرنگیس گذاشته شد.
لابد باید همهی اینها را توشهی مسیر زندگی میکردم تا برسم به خانهی فرخزادها و با پوران فرخزاد دیدار کنم که خانهاش کانون دورهمی اهل هنر بود. به مهر یک بانوی دوست و شاعر وبلاگنویس این دیدار رقم خورد.
دو کتاب با «انتشارات کاش» به ترتیب به نامهای: «شمعدانیهای سرخ» و «میم آخر عشق» و بعدتر «گوشوارههای گیلاس» با نشر بوتیمار منتشر کردم. با فاصلهای بیشتر مجموعه شعر «نام سپیدش را زیر زبان گذاشتم» را با نشر نفیر به چاپ رساندم.
زندگی روی دور تند ادامه داشت با شعرهایی که پراکنده مانده بود و وقت مادری برایشان رسیده بود. در زندگیام از قصه شنیدن تا شعر و داستان نوشتن را همواره زنان فانوس به دست راه را نشان دادند و راهنما شدند. پس این بار چه انتخابی جز نشر چهره مهر شیوا جان پورنگ؟!
پرندهٔ کاغذی مجموعه زمزمه و کلمات است که فرزند تازهی ذهن و قلب من است. انتشارات وزین و محترم چهره مهر به رسم امانت
همان را به روی کاغذ سپید آورد که نشان تولدست، میانهی زمستان بود این بار هم زایش «پرندهٔ کاغذی».
با مهر
فرنگیس حقیقی
تیر ماه ۱۴۰۵