برچسب: نسرین مولا

نظر نسرین مولا درباره کتاب فصل (دفتر اول)

کتاب فصل

کتاب فصل (دفتر اول) از طرف نشر "چهره مهر" به تازگی در دویست صفحه چاپ شده که شامل سیزده داستان کوتاه و سیزده شعر می‌باشد. یک مصاحبه، یک مقاله و شش نقد کوتاه و گزارش نیز مابین آنها قرار دارند. کتاب با داستانی بسیار زیبا با قلم توانا و روان بهمن فاطمی بنام "گله اکسیژن" شروع می‌شود که بسیار پر کشش و خواندنی‌ست. فضاسازی بسیار خوب و روشن با تعریفی صمیمانه و جملاتی تازه و دلنشین خواننده را تا انتهای داستان با خود می‌کشد. داستان دوم "میش مرغ" با قلم قوی و خوش خوان جواد عسگری که دلنشین و روان...

ادامه خواندن ←

همسفر با کتاب‌های نسرین مولا

سفر دکتر سولماز صالحی با کتاب‌های نسرین مولا

با چند جلد کتاب از نویسنده‌ای که عمیقاً دوستش دارم و بهش احترام زیادی قائلم، همراه شدم و در هر سطر از نوشته‌هایش زندگی را دوباره حس کردم. در کتاب از خداحافظی‌اش، با او همسفر شدم، در کوچه‌های باریک و پررمز و راز استانبول گشتم و بعد با او به یونان رفتم. غم‌هایش را شریک شدم، اضطراب و ترس‌هایش را حس کردم، اما شجاعت بی‌نظیرش را تحسین کردم. با او از یونان به استرالیا مهاجرت کردم، وارد زندگی پرماجرایش شدم، و همراهش روزهای پر فراز و نشیب را زندگی کردم.

زنان قدرتمند

در آنجا، زنی قوی دیدم، مادری که تنها آرزویش ساختن و پیشرفت بود. خواسته‌هایش ساده بودند، اما اغلب نادیده گرفته می‌شدند. هر قدمش مبارزه بود؛ نمی‌خواست از اهدافش دست بکشد، حتی وقتی دیگران سد راهش می‌شدند. شگفت‌زده از روحیه تسلیم‌ناپذیرش، شاهد بودم که چگونه با صبوری، راهی برای رسیدن به رضایت درونی‌اش پیدا می‌کرد. او چیزی جز زندگی ساده و آرام نمی‌خواست، اما چه مبارزه‌ای پشت این خواسته نهفته بود.

با هر سطر از قلمش، بزرگی‌اش، سخاوتش، و عشقی که در وجودش موج می‌زد را می‌دیدم. حتی وقتی با رفتارهای بیمارگونه اطرافیان روبه‌رو می‌شد و از آسیب‌های روحی رنج می‌برد، باز هم عشقی عمیق و انسانی والا در او موج می‌زد.

ترمه رنگی مادربزرگ

بعد از پایان از خداحافظی‌اش که دو جلد بود، سراغ ترمه رنگی مادربزرگش رفتم. داستانی که مطمئنم همه ما، گوشه‌ای از زندگی مادر، مادربزرگ، یا حتی خودمان را در آن پیدا می‌کنیم. چقدر قلمش ساده و دلنشین بود! گاهی با خاطرات شیرین داستان لبخند زدم، گاهی به یاد مادربزرگ خودم خندیدم، و گاهی با دردهای شخصیت‌ها بغض کردم. آخر داستان را طوری آرزو می‌کردم که به دلم بنشیند، اما خانم نویسنده باز هم من را شگفت‌زده کرد و پایانی متفاوت رقم زد.

منیر و ماه و مراد

سپس به سراغ منیر و ماه و مراد رفتم. چه دنیای خیالی شگفت‌انگیزی خلق کرده بود! تمام داستان را مثل فیلمی واضح در ذهنم می‌دیدم، کاراکترها زنده بودند و از برابر چشمانم عبور می‌کردند. هر لحظه همراه این داستان‌ها سیر و سفر می‌کردم و غرق در لذت می‌شدم.

نویسنده

خواندن این چهار جلد از نوشته‌های این زن هنرمند و نازنین، خانم نسرین مولا، تجربه‌ای بی‌نظیر بود. از اعماق قلبم آرزو می‌کنم که باز هم بنویسد و دنیای خیال و احساس ما را غنی‌تر کند. برای او و یگانه پسر عزیزش، مزدک جان، بهترین‌ها را آرزو می‌کنم.

نویسنده: خانم دکتر سولماز صالحی

 

پیرایه یغمایی در مورد نسرین مولا چه می‌گوید؟!

امروز بسته پستی رسیده را که باز کردم دو کتاب از نسرین جان مولا به دستم رسید. نسرین، شاعر، نویسنده و رفیق زمان غربت، با قلب مهربان و احساس سرشار، شیرازی اصیل، فرزند خلف حافظ و سعدی است.

نسرین را چندین‌سال است می‌شناسم. اول‌بار به روایت معمول غم‌های غربت ما را به هم نزدیک کرد. نشستیم و حرف زدیم و درد ِدل کردیم. بعد از آن دیگر با هم دوست شدیم. تا جایی که فرصت پیش می‌آمد همدیگر را می‌دیدیم. آن زمان‌ها نسرین شاعر بود، شاعر خوبی هم بود و عاشق فروغ بود. هروقت می‌نشستیم، فروغ هم در بزم‌مان حضور داشت و چه خوش می‌گذشت.

بعد از آن که من در کارگاه شعر و نویسندگی مشغول به کار شدم با دوستان اهل قلم دور هم جمع می‌شدیم. نسرین هم در جمع ما بود و روزهای سه‌شنبه هر هفته با هم دیدار می‌کردیم. بی‌هیچ ادعا و با فروتنی سلامتی بگویم که اگر چه همه دوستان از لطف مرا معلم می‌دانستند، اما من آنجا معلم نبودم، من فقط کارگاه را اداره می‌کردم. آنجا همه معلم بودیم و همه شاگرد و همه از هم یاد می‌گرفتیم.

دوستان اهل قلم همه محشر بودند، روابط دوستانه خیلی خوبی داشتیم، شعر می‌سرودیم، داستان می‌نوشتیم، بحث می‌کردیم، شعر شاعران دیگر را نقد و بررسی می‌کردیم و در مورد کارهای خودمان نظر می‌دادیم و همدیگر را از نظر نوشتن تصحیح و تقویت می‌کردیم.

من که همیشه عادت به خلوت‌نشینی داشتم، چهره‌های خوبی را در آن کارگاه شناختم که یاد و خاطره‌شان همیشه در جانم باقی است. نسرین یکی از آن‌هاست که اگرچه می‌شناختمش اما بیشتر به شعر، در کارگاه چهره‌ی دیگری از خود نشان داد. او داستان‌نویسی را شروع کرد حالا که دارم این یادداشت را می‌نویسم، حدس می‌زنم وقتی در کارگاه کارهایش را می‌خواند و بچه ها خیلی استقبال می‌کردند و دنبال داستانهایش را می‌گرفتند، او در این راه بیشتر پافشاری کرد. او واقعاً هم شیرین می‌نوشت.

او قصه‌ها را از زندگی واقعی وام می‌گرفت و با خیال پرورش می‌داد. گاهی می‌دیدم که با قهرمانانش زندگی می‌کند، به آن‌ها اجازه می‌دهد که در ذهنش ورجه ورجه و هرکاری دل‌شان می‌خواهد بکنند. آن زمان در حقیقت نسرین کاره‌ای نبود، فقط دستی بود که آنها را به صحنه می‌آورد و از همین جهت هم بود که داستان‌هایش کشش بسیار داشت.

عجیب است … امروز که این کتاب‌ها به دستم رسید یک‌باره تمام آن سه‌شنبه‌ها، آن نشست‌ها، آن گفت‌وگوها پرده‌پرده از جلوی چشمم رد شد و چقدر خوشحال شدم که نسرین پاسخی به این زیبایی به کارگاه داد. یک پاسخ مکتوب و ماندنی و واقعاً دستش سبزترین

به‌خصوص که در آغاز کتاب «ترمه رنگی مادربزرگ» نسرین از کارگاه و روزهای سه‌شنبه یاد کرده و نیز از من که پیرایه باشم. قدردانی‌اش را واقعاً سپاسگزارم، اما نمی‌دانم چرا این‌ همه رسمی؟ در کتاب «منیر و ماه و مراد» که به سرعت هم روی چاپ دوم رفته، داستان سقوط صفحه‌ی ۶۲ برای من است که بالای آن نوشته شده: به پیرایه یغمایی قصد داشتم برای آشنایی با قلم نسرین داستان سقوط را برای شما عزیزان بخوانم که پیش خودم گفتم اول با نویسنده آشنا بشوید، تا در فرصت نزدیک داستان را برای شما عزیزان روایت کنم.

فقط در حال حاضر می‌توانم بگویم: قلم نسرین بسیار گواراست بسیار جذّاب و شیرین و آدم را با خودش تا کجاها که نمی‌برد … با سپاس دوباره از نسرین عزیز که قدردانی زیبا و هدیه ارزنده‌اش را با کامیون‌ها دلار نمی‌توان از هیچ بازار و بازارچه ای خرید و برایم ارزشی خاص و بی‌تکراری دارد. امیدوارم که هرگز قلمش را زمین نگذارد چشم به راه آثار دیگر و حتماً حتماً مجموعه‌ی شعرهای بی‌نظیرش هستم و بهترین‌ها را برایش آرزو دارم.

پیرایه یغمایی

از صفحه شخصی سر کار خانم پیرایه یغمایی